|
ههلو |
|
٢٧ فروردین ۱۳۸۸ آخرین راز
واقعا چرا نمی نویسم؟ چون هیچی مثل آن وقت هایی نیست که می نوشتم. همه چیز مثل وقتهایی است که نمی نویسم. وقتهایی که نمی توانم. یک روز سارا گفت: دلم برای خودم تنگ شده. و من دلم گرفت. امروز نمی دانم هنوز خودمم یا کس دیگر. و باز هم دلم گرفته. اینجا را هم خواهم بست. با تمام خاطراتش. خیالم راحت است که کسی نمی گیردش. شاید روزی باز گشودمش. ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ بعضی وقت ها...
بعضی وقت ها چقدر دلم برایت تنگ می شود گاهی که نمی دانی و گاهی که خوب می دانم که می دانی... بعضی وقت ها از میان خاطره ای دور تنبور از آستین بر میکشی و میزنی هنوز راه کرشمه نغمه خارا... بعضی وقت ها خیلی دلم برایت تنگ می شود... ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ آن زن ، بی چتر ، در باران ، گم شد (چهار)
خوب بالاخره پرشینبلاگ به ما اجازه داد این قسمت آخر رو هم بفرستیم. لطفا قسمت سه و چهار را با هم بخوانید: / / / یک صبح دیگر، یک روز دیگر، سلام، صبح به خیر، یک مجری رادیویی مهربان دیگر. مثل مجری دیروز چه صدای دلنشینی دارد. باران هنوز می بارد. نگاهم به لیوان چای می افتد. به آن دست می زنم. سرد سرد است. مورچه ها هم قندی برایم باقی نگذاشته اند. مسواک، صبحانه... دیگر حالم دارد به هم خورد از این تکرار. همان ایستگاه، متروک تر و زیر همان باران. غمناک تر و بالاخر ه آن زن می آید. مثل همیشه. می خندد. می خندم. ـ سلام. می تونم بیام... چرا می پرسد؟ خودش می داند که می تواند. می آید. می آید زیر چتر من، چون می تواند. اما من نمی گویم. نمی گویم حرف دلم را چون نمی توانم که بگویم. زبانم در دهانم نمی چرخد. اما مگر دیشب بعد از شمارش آن همه گوسفند و آن اسب ها هزار بار تمرین نکرده ام؟ ـ شما شغلتون چیه؟ او پرسیده است. «آن زن پرسید. آن زن در باران پرسید» چه می خواهی بگویی؟ می خواهی بگویی نویسنده ای. یا توی یک شرکت مثل یک کارمند دون پایه تایپ می کنی؟ چرا مثل یک کارمند دون پایه در حالی که تو خود آن کارمند دون پایه ای؟ آن زن دوباره چیزی گفت: ـ من شاعرم. «آن زن گفت. آن زن در باران گفت» به فکر فرو می روم. شعر، قصه. چقدر به او نزدیکم. شانه ام به شانه اش می خورد. زیر چشمی نگاهش می کنم. ـ شما تنها زندگی می کنید؟ دوباره او پرسیده است. _ من.... بـ ... بله. زیر چشمی به مردمکهایش نگاه می کنم. چقدر قشنگند. محو آن ها که می شوم دیگر متوجه چیزی نیستم. نمی دانم کدام روز است. یک روز بعد... یک هفته بعد... یک سال بعد... یا شاید همان روز و کنار همان پنجره. با خودم می گویم اینبار اگر پرسید که می تواند بیاید زیر چترم، می خندم و می گویم : «بیا ولی اگر آمدی دیگر هیچ وقت نباید بیرون بروی و باید تا آخر دنیا بمانی، حتی اگر بارانی نبود» صدایی مرا به خود می خواند. _ «ایستگاه آخر» باید پیاده شوم. پیاده می شوم. باران، هست، جاده، هست و خدا هم باید آن بالا باشد. شاید به قول یکی خدا در همین نزدیکی ها باشد. اما اتوبوس رفته است و زن در جاده نیست. دنبالش می گردم. نه خدای من، او رفته است. حالا من هستم و خدا و جاده که چقدر طولانیست.می روم. «این مرد می رود» نمی رسم. «این مرد تنها در باران می رود» باز هم نمی رسم. «این مرد بی چتر در باران می رود» این جاده تا همیشه می رود. بارانی ام را به چوب لباسی آویزان می کنم. یک چای داغ برای خودم می ریزم و کنار پنجره می نشینم. نمی دانم این چندمین روز است که نشسته ام. روز های زیادی در آن جاده جز من و خدا کسی نبود. مدت هاست که او را ندیده ام و دلم گرفته است. چرا عجله نکردم. خدای من فقط یک روز... فقط یک روز. هزاران چرا و چرا و چرا... و مثل همیشه برای هیچ کدام جوابی ندارم. سرم را بر لبه ی پنجره می گذارم. به کبوترهای خیس پشت پنجره نگاه می کنم تا درد یادم برود. مثل دوران مدرسه.اما دیگر از پرواز خبری نیست. هزار بار زیر لب می گویم: «آن زن بی چتر در باران گم شد» شاید، خوابم ببرد. ٧ اسفند ۱۳۸٦ ٥ اسفند ۱۳۸٦ آن زن ، بی چتر ، در باران ، گم شد (سه)
/ / / انگار باران تمامی ندارد. بخار چای دستم را گرم می کند. با خودم می گویم:«کجا بودم؟ چه می کردم؟» یادم می آید. کار، ناهار، پروتئین، نوشابه ی سیاه، کالری، ویتامین، تقویت، غذا. غذا برای بدن سالم، بدن سالم برای کار، کار برای زنده ماندن، زنده ماندن برای... زنده ماندن برای... باز هم نمی دانم. پس چرا جوابش را پیدا نمی کنم؟ حوصله ام سر می رود.این چرخه سرم را به درد می آورد.به نوشته هایم نگاه می کنم. روی میز خاک می خورد. نوشته هایی برای هیچ کس. نمی دانی، شاید نوشته هایی برای همه. همه ای که تورا نمی فهمند. همه ای که یکی را گذاشته اند بالای سرت تا به تو بگوید چه بنویسی و چه ننویسی، که به چه فکر کنی و به چه فکر نکنی. انگار نسل این آقای ناظم تا ابد ادامه دارد. همیشه دستی هست که گوش تو را بگیرد و بپیچاند. همیشه دستی هست که برود دنبال ترکه ی انار و همیشه کسی هست که از پشت پنجره برایت شکلک در بیاورد. همیشه صدایی هست که به تو بگوید: ـ پایت را بگیر بالا، آن یکی را هم. ـ آقا اجازه! ـ حرف نباشه، همین که گفتم.و تو باید بفهمی در کنار آدم هایی زندگی می کنی که اگر بخاطرشان یک پایت را بالا ببری، باید آن یکی را هم بالا ببری. وقتی زمین می خوری به تو کمک نمی کنند بلکه به تو می خندند. و این تنها کاری است که آنها بلدند... دلم می خواهد این چرخه را طور دیگری بچرخانم. فکر می کنم. بیشتر و بیشتر: بدن سالم برای کار، کار برای نان، نان برای... نان برای سفره، سفره برای خانه، خانه برای خواب، خواب برای آسایش، آسایش برای... آسایش برای... نه، نه نمی شود. همه چیز به همان زنده ماندن بر می گردد و من نمی دانم که زنده ماندن برای چه.یک اتوبوس زیر ساختمان می ایستد و تو را می برد و بعد از ظهر در اتوبوس برگشت، تنها خسته در هم فرو می رود و تو مجبوری به آدم کنار خودت بیاویزی تا کسی لای در نماند. آدم ها به میله های اتوبوس مثل ضریح چسبیده اند. حاجت نمی دهد. نمی دانم شاید هم بدهد. این روز ها آدم ها از هر چیزی حاجت می خواهند. صدایی گفت: میله ها رو ول نکنید وگرنه می افته! صدای خنده می آید.اما همه می دانند که اگر رهایش کنند سقوط خواهند کرد. حرف ها، ادعاها، سیاست، زن، جنگ، تیم ملی فوتبال، جنیفر لوپز! و حالا همه چیز را با هم می آمیزند. جنگ را با زن و فوتبال را با سیاست. کسی فحش می دهد. او فکر می کند می داند بدبختی ما کار چه کسی است و عامل سیاه روزی ما کیست. ایستگاه شهرداری خیلی ها سوار می شوند. باز هم به هم فشرده می شوید. اینجا چقدر گرم است، از سوز و سرمای بیرون خبری نیست. و حالا ایستگاه آخر، متروک. تو باید پیاده شوی. تو، و یک زن دیگر. زیر لب می گویم: آن زن آمد. آن زن تنها در باران بی چتر آمد. بله این بهتر است. نگاهم می کند. او به من و من به جاده. جاده خلوت است و طولانی. تنها من هستم و او. نمی دانم منظور از او، آن زن است یا خدا. می خندد و من می خندم. پیش می آید. ـ سلام. می تونم بیام زیر چترتون؟ می آید و تا آخر جاده حرف می زند. کاش تا ابد حرف می زد. من تنها گوش داده ام. جاده آب می رود. چه زود رسیدیم. نگاهم می کند. نگاهش می کنم. او می رود و من هم می روم. همین. تمام شد. فکر می کنم که تمام شده است. اما تمام شب را به او فکر می کنم. گوسفندان تمام آبادی های دنیا را می شمارم و حتی اسب های آنطرف را. اما خوابم را دزدیده اند. زیر لب چیزی می گویم: آن زن خوابم را دزدید. آن زن، تنها، زیر باران، خوابم را دزدید... [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك |
